أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
348
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و نسيم با راحت هارون موسى را گفت : مرا مىبايد كه ساعتى آنجا بخسبم گفت : روا باشد گفت : بترسم كه خداوند خانه بيايد و خشم گيرد موسى گفت : اندوه مدار كه من جواب او گويم هارون گفت : تو نيز بيا و با من بخسب موسى گفت : روا باشد برفتند و هر دو بر سرير بخفتند چون در خواب شدند ملك الموت آمد از بهر قبض روح هارون از رنج نزع از خواب در آمد موسى را بيدار كرد و وداع كرد و جان بداد و فرشتگان بيامدند و آن سرير همچنان برداشتند و بر آسمان بردند و آن درخت ناپيدا شد موسى با ميان بنى - اسرائيل آمد ايشان گفتند هارون را چه كردى ؟ - گفت : خداى قبض روح او كرد ، گفتند : هارون را ببردى و بكشتى براى آنكه ما هارون را دوستر داشتيم موسى گفت كه : هارون برادر من بود از مادر و پدر كى روا دارم كه برادرم را بكشم او را باور نداشتند و ميرنجانيدند موسى عليه السّلام دو ركعت نماز كرد و دعا كرد و گفت : بار خدايا برائت ساحت من پيدا كن خداى تعالى بفرمود تا فرشتگان آن سرير بياوردند و در بنى اسرائيل بنهادند و برو ندا كردند كه اين هارون است مات حتف أنفه و لم يقتله موسى ، هارون بمرگ خود مرده است و موسى او را نكشته است و ذلك قوله تعالى « لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا » امّا وفات موسى ابو هريره گفت : از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه : چون ملك الموت بموسى آمد او را گفت : اجب ربّك ، او مرگ را كاره بود خداى تعالى وحى كرد بموسى كه دست بر پشت گاوى نه چندانكه در زير دست تو آيد از موى او ترا عمر دادم بهر موى سالى و لكن عاقبت مرگ باشد گفت : بار خدايا نخواهم قبض روح من كن . از عبد اللّه عبّاس روايت كردند كه : يك روز موسى و وصىّ او يوشع بيكجاى ميرفتند در بيابانى بادى سخت سياه بر آمد يوشع بترسيد پنداشت كه قيامت است از خوف دست در موسى آويخت فرشتگان موسى را از ميان پيرهن ببردند و پيرهن در دست يوشع بماند يوشع با ميان قوم آمد پيرهن در دست گرفته ، گفتند : موسى را چه كردى ؟ - گفت : او را از ميان پيرهن ببردند و من او را دگر نديدم گفتند كه : پيغمبر خداى را بكشتى و باز آمدى ، خواستند تا او را بكشند گفت كه : سه روزم مهلت دهيد ، اگر خداى برائت ساحت من كند و الّا من در دست شماام برين قرار دادند و موكّل برو كردند او خداى را دعا كرد